توجه و علاقه ي علامه اقبال لاهوري به ايران و ايراني يا بهتر بگويم به فرهنگ ايراني و متفكران ايراني و اينكه زبان فارسي را به منظور بيان احساسات ژرف ديني و سياسي و فرهنگي و ملي خود انتخاب كرده است؛ درخور مطالعه عميق و دقيق و داراي كمال اهميت مي باشد.

علاوه بر اينها، وي دو كتاب  شعر خود را يكي به نام « زبور عجم»  و ديگري بنام « گلشن راز» شيخ محمود شبستري عارف مشهور ايراني زيسته، در قرن هفتم و هشتم هجري، نام گذاري نموده، در آنها از افكار عارفانه و حكيمانه ي ايرانيان به تفصيل سخن رانده است.» (۱)

« اقبال ايران را نديده بودولي همواره آرزو داشت كه به اين كشور مسافرت كند و با ايرانيان هوشمند و علاقه مند, به فرهنگ و ادبيات ملاقات نمايد ... غزل معروف (پيام اقبال ) كه به عنوان جوانان ايراني سروده است، مهمترين و عالي ترين مدرك دلبستگي و علاقه ي عميق علامه اقبال لاهوري به ايران و ايراني است.» (۲)

بدنيست اگر اينجا آن بيت شيرين او را، كه دليل دور انديشي او و يك گونه پيش گويي درباره ي رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) هم است، بياوريم كه مي گويد:

مي رسد مردي كه زنجير غلامان بشكند
ديده ام از روزن ديوار زندان شما(۳)

اقبال در قطعه اي شعرش به عنوان جمعيت اقوام مشرق همه ي اميدواري را به ژنو شدن تهران وابسته مي كند و مي گويد:

پاني بهي مسخر هـ هوا بهي هـ مسخر
كيا هو جو نگاه فلك پير بدل جائـ
ديكها هـ ملوكيت افرنگ نـ جو خواب
ممكن هـ كه اس خواب كي تعبير بدل جائـ
طهران هو گر عالم مشرق كا جنيوا
شايد كره ي ارض كي تقدير بدل جائـ‌ (۴)

ترجمه :

كرد افرنگي مسخر آب را هم باد را
 ليك باشد گردش چشم فلك بي اعتبار
 خواب استعمار خود ديده است چشم باختر
 نيك خواهد بود تعبيرش خلاف انتظار
 گر شود تهران جنيوا از براي اهل شرق
 بو كه تغييري كند تقدير شوم روزگار (۵)

اقبال احساسات روحاني اش را، كه وابستگي به ايراني دارد. و باوجود نديدن شهرهاي ايران، علاقه ي خودش را باآن بيان مي كند و در اسرار خوديمي گويد:

شاعري زين مثنوي مقصود نيست
بت پرستي بت گري مقصود نيست
هندي يم از پارسي بيگانه ام
ماه نو باشم تهي پيمانه ام
حُسنِ انداز بيان از من مجو
خوانسار و اصفهان از من مجو
گرچه هندي در عذوبت شكّر است
طرز گفتار دري شيرين تر است
فكر من از جلوه اش محصور گشت
خامه ي من شاخ نخل طور گشت
پارسي از رفعت انديشه ام
در خورد با فكرت انديشه ام
خُرده بر مينا مگير اي هوشمند
دل به ذوق خرده ي مينا بيبند (۶)

اقبال با اين عشق و علاقه ي كه به فارس و فارسي داشت, افتخار مي كرد و خودش را آخرين كسي كه به فارسي اين گونه علاقه مند باشد؛ تصور ميكرد, كه واقعيت هم دارد او مي گويد:

مرا بنگر كه در هندوستان ديگر نمي بيني
برهمن زاده اي رمزآشناي روم و تبريز است (۷)

يا اين بيت اردو كه مي گويد:

يون داد سخن مجهـ كو ديتـ هين عراق و فارس
يه كافر هندي هـ بـ تيغ و سنان خونريز (۸)

ترجمه: اهل عراق و فارس به من داد سخن مي دهند/ كه اين كافر هندي بي تيغ و سنان, خونريز است.

در اشعار اقبال ذكر شخصيات با عظمت ايران را بكثرت مي بينيم. كه امر طبيعي است. يعني بايد اثر آنها در شعر اين متفكّرين شرق زمين ديده مي شد یعنی مولوي كه پير اقبال است و همه جا او را به عنوان «پير رومي» معرفي كرده است همين طور عطار و سنايي و حافظ و جامي را هم ذكر كرده.

کشتۀ انداز ملا جامی یم         نظم و نثر او علاج خامیم(۹)

اقبال از اثر فارسي به هيچ وجه انكار نمي كند, بلكه اعتراف مي كند كه:

اقبال در مثنوي «مسافر »زير عنوان سفر به غزني و زيارت مزار حكيم سنايي در قصيده اش بيت هاي بسياري را آورده است ولي اينجا يك چند را بطور نمونه ملاحظه مي فرماييد.

آه غزني آن حريم علم و فن
مرغزار شيرمردان كهن
خفته در خاكش حكيم غزنوي
آن حكيم غيب، آن صاحب مقام
ترك جوش رومي از ذكرش تمام
من ز پيدا، او ز پنهان در سرور
هر دو را سرمايه از ذوق حضور
هر دو را از حكمت قرآن سبق
او ز حق گويد من از مردان حق
در فضاي مرقد او سوختم
تا متاع ناله ي اندوختم (۱۰)

از اقبال درباره ي عارف نامي و شاعر بزرگ و صاحب اثار منثور و منظوم عرفاني, شيخ فريد الدين عطار هم بيت هاي دلكش و پُرمعني در دست داريم. كه مي گويد:

جب عشق سكهاتا هـ آداب خود آگاهي
كهلتـ هين غلامون پر اسرار شهنشاهي
عطار هو رومي هو رازي هو غزالي هو
كچهـ هاتهـ نهين آتا بي آه سحر گاهي (۱۱)

ترجمه : وقتي عشق آداب خود آگاهي را ياد مي دهد/  آن وقت بر غلامها هم اسرار شهنشاهي افشا مي شوند/ عطار باشد رومي و رازي يا غزالي/ بدون آه سحر گاهي هيچ به دست نمي آيد.

و در بيت ديگر مي گويد:

زره گشت و آفتاب انبار كرد              خرمن از صد رومي و عطار كرد (۱۲)

در بيت هاي اقبال از شخصيت هاي بزرگ عرفاني و ادبي ايران اسم برده شده است. كه از يك جانب افشا كننده ي آرمانهاي دل اقبال اند و از جانب ديگر بر عظمت آنها دلالت مي كند.

اقبال مردي بود كه هميشه از اهل ريا و ملاي درباري دوري مي جست و عشق وعلاقه اش با رسول خدا و اصحاب او اهل بيت و اوليا الله بود. در بيت هاي او از اولياي سرزمين پر معني ايران هم ذكر آمده است. مثل كه در اين بيت مي بينيم.

اسي كشمكش مين گزرين ميري زندگي كي راتين
كبهي سوز و ساز رومي كبهي پيچ و تاب رازي (۱۳)

ترجمه: شبهاي زندگي ام در همين كشمكش بسر شد/ گاهي سوز و ساز رومي گاهي پيچ و تاب رازي.

در اين بيت اقبال آرزوي بزرگش را؛ كه مسلمان دوباره به طرف همان عظمت و شكوه واقعي ديرينه اش بايد بر گردد، بيان كرده و مي گويد:

عجب نهين كه مسلمان كو پهر عطا كر دين
شكوه سنجر و فقر جنيد و بسطامي (۱۴)

ترجمه: عجب نيست كه دوباره به مسلمان عطا شود / شكوه سنجر و فقر جنيدو بسطامي.

از عارف نامي ايران كه در قرن چهارم با صداي انا الحق يك غلغله ي را برپا كرد و مثل هميشه ملاهاي درباري و مفتيان فتوي فروش نتوانستند او را تحمّل و درك كنند, بالاخر به دار كشيدند.اقبال ستایش کرده است وبه لحن ديگری مي شنويم كه مي گويد:

منصور كو هوا لب گويا پيام موت
اب كيا كسي كـ عشق كا دعوا كريـ كوئي (۱۵)

ترجمه : براي منصور لب گويايي، پيام مرگ گشت/ ديگر چگونه كسي دعواي عشق خواهد كرد.

اقبال درباره ي منصور بيت هایي را سروده است كه اين جا بطور نمونه از آنها چند را ذكر مي كنيم. او در جاويد نامه زير عنوان فلك مشتري همراه با ارواح ديگر شخصيتها, با روح منصور هم ملاقات داشته است. كه در نواي حلاج مي گويد:

ز خاك خويش طلب آتشي كه پيدا نيست
تجلي دگري درخور تقاضا نيست
نظر بخويش چنان بسته ام كه جلوه ي دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نيست
به مُلك جم ندهم مصرعۀ نظيري را
كسي كه كشته نشد از قبيلۀ ما نيست
اگر چه عقل فسون پيشه لشكري انگيخت
تو دل گرفته نباشي كه عقل تنها نيست (۱۶)

و در جاي ديگر وقتي زنده رود يعني اقبال مشكلش را با ارواح بزرگ درميان مي گذارد و مي گويد:

از مقام مومنان دوري چرا؟
يعني از فردوس مهجوري چرا؟(۱۷)

در جوابش از زبان حلاج، يك بحث طولاني را مي آورد كه  فقط به چند بيت اكتفا مي كنيم.

مرد آزادي كه داند خوب و زشت
مي نگنجد روح او اندر بهشت
جنت ملا مي و حور و غلام
جنت آزادگان سير دوام
جنت ملا خور و خواب و سرود
جنت عاشق تماشاي وجود
حشر ملا شق قبر و بانگ صور
عشق شور انگيز خود صبح نشور (۱۸)

و اين گونه، اين سلسله ي پرستش و پاسخ بين زنده رود و حلاج ادامه دارد. بعد از تكرار بسيار منصور مي گويد :

با مقامي در نمي سازيم و بس
ما سراپا ذوق پروازيم و بس
هر زمان ديدن تپيدن كار ماست
بي پرو بالي پريدن كار ماست (۱۹)

و جاي ديگر درباره ي منصوردر تاييد نعره ي انا الحق او آورده است كه:

بجام نو كهن مي از سبو ريز
فروغ خويش را بر كاخ و كو ريز
اگر خواهي ثمر از شاخ منصور
به دل لا غالب الا الله فرو ريز (۲۰)

ابوعلي سينا يكي از حكما و فيلسوفان جهان كه باعث افتخار سرزمين ايران گشته است و اقبال درباره ي فلسفه ي او نظر هم داده است . او در اشعارش نيز از ابو علي سينا ذكر كرده با اين كه عظمت و مقام او را می ستايد در راه عشق او را نيز ناچار و كم مايه مي يابد.

یعنی اقبال بو علي را در برابر مولوي چنين بيان مي كند:

بو علي اندر غبار ناقه گم
دست رومي پرده ي محمل گرفت
اين فروتر رفت تا گوهر رسيد
آن به گردابي چو خس منزل گرفت (۲۱)

و در مثنوي مسافر از روح حكيم سنايي، درباره ي ابو علي سينا مي گويد:

دين مجو اندر كتب اي بي خبر
علم و حكمت از كتب، دين از نظر
بو علي داننده ي آب و گل است
بي خبر از خستگي هاي دل است (۲۲)

وقتي ذكر شخصيتهاي نامي ايران زمين، مي آيد، با ذكر مبارك اهل عرفان و علم و دانش و همچنين پادشاهان ايراني نيز بر  مي خوريم، كه  نشان دهنده ي باخبر بودن ايشان از عظمت و بزرگي ايران بزرگ است و علاقه مندي با اين سرزمين را به اثبات مي رساند.

اشعار ايشان شاهد است كه درهر موضوع از جوان مردي و عظمت و همت، سخن رانده است. در اين مبحث نيز همين نكته ها را مي توانيم ملاحظه كنيم. و جالب اين كه هم پادشاهان قبل از اسلام و هم بعداز اسلام را ذكر كرده  شده و سعي كرده  كه درس عبرت به ما بدهد۔

جام جم كه يكي از معروف ترين و پركار ترين نماد شعري در شعرفارسي و اشعار ديگر زبانهاي خاور زمين است حتي اهل عرفان و سلوك، دل عارف و سالك را جام جم گفته اند. اقبال از اين كلمه به گونه ها و مفاهيم مختلف استفاده كرده است اينجا نگاهي به بيت هاي ايشان خواهيم انداخت. اقبال اگرچه تاج و تخت جمشيد را براي همه علامت عبرت معرفي كرده است، ولي از عظمت او نيز سخن گفته است.

ايسي كوئي دنيا نهين افلاك كـ نيچـ
بي معركه هاتهـ آئـ جهان تخت جم وكی (۲۳)

ترجمه: هيچ دنياي زير افلاك نيست/ كه بي معركه, تخت جم و كي بدست آورده شود.

يا در بيت زير، كه دوباره اشاره ي به همت و جوان مردي جمشيد است.

روشن هـ جام جمشيد اب تك
شاهي نهين هـ بـ شيشه بازي (۲۴)

ترجمه: جام جمشيد امروز هم روشن است/ زيرا شاهي بدون شيشه بازي ممكن نيست.

يا اين بيت، كه اقبال درد دلي را كه براي عجم از خود رفته دارد از خدا عظمت از دست رفته اش را در او مي خواهد.

بيار آن دولت بيدار و آن جام جهان بين را
عجم را داده اي هنگامه ي بزم جمي ديگر (۲۵)

اقبال نكته ي عبرت آميز و پند و اندرز را نيز در آن عظمت و بزرگي پادشاهي جمشيد مي بيند, و بر حال او, اظهار تاسف مي كند: كه در جامش كل جهان را ملاحظه مي كرد ولي از حقيقت خود بي خبر ماند. يعني سخن بر مي گردد بطرف همان جام جهان بين عارفانه ي كه هر انسان به عنوان دل در سينه دارد.

اگر ديكها هـ اس نـ ساريـ عالم كو تو كيا ديكها
نظر آئي نه كچهـ اپني حقيقت جام سـ جم كو (۲۶)

ترجمه: اگرچه او تمام دنيا را ديد، ولي چه ديد؟/ كه جم، در جامش حقيقت خود رانتوانست ببيند.

و بعد از اين كه به نكته اي اصل مي رسد، مي گويد:

چون مقام عبده محكم شود
كاسه ي دريوزه جام جم شود (۲۷)

يا اين كه ،

زره ام مهر منير آن من است
صد سحر اندر گريبان من است
خاك من روشن تر از جام جم است
محرم از نازادهاي عالم است (۲۸)

اقبال به زبان اردو مي گويد:

كرم تيرا كه بـ جوهر نهين مين
غلام طغرل و سنجر نهين مين
جهان بيني ميري فطرت هـ ليكن
كسي جمشيد كا ساغر نهين مين (۲۹)

ترجمه: كرم  تو است كه بي جوهر نيستم/ غلام طغرل و سنجر نيستم/ اگرچه جهان بيني درسرشتم است/ ولي جام هيچ جمشيدي نيستم.

و اين بيت، تفكر و خودي اقبال را، روشنتر مي سازد.

شعلۀ آبي كه اصلش زمزم است
گر گدا باشد پرستار جم است (۳۰)

نزد اقبال خود شناسي و خود آگاهي مقامي است بلند تر از جم, و بينا تر از جام او.

با توانايي صداقت توأم است
گر خود آگاهي همين جام جم است (۳۱)

اقبال عشق را از تخت جم بهتر مي داند و بهايي را كه اهل عقل براي او در نظر دارند، نزد او هيچ است، او ميگويد:

گرچه متاع عشق را، عقل بهاي كم نهد
من ندهم به تخت جم، آه جگر گداز را (۳۲)
آن فقر كه بي تيغي صدكشور دل گيرد
از شوكت دارار به، از فر فريدون به  (۳۳)

عظمت و بلندي فقر و درويشي را اقبال این چنین نموده است و با ذكر پادشاهان ايراني كه مي گويد:

چون به كمال مي رسد فقر دليل خسروي است
مسند كيقباد را در ته بوريا طلب (۳۴)

در بيت ديگر چه نكته ي زيباي را افشا كرده است، كه تميز دهنده ي پادشاهي واقعي وغير واقعي است.

قطره ي آب وضوي قنبري
در بها برتر ز خون قيصري (۳۵)

موضوع ديگري كه در ادبيات فارسي و زبانهایي كه ادبياتشان از فارسي اثر گرفته است، به كثرت مورد استفاده گشته، موضوع عشق شيرين و فرهاد است كه بعنوانات مختلف بوجود آمده و شاهكار «خسرو شيرين» نظامي هم بيانگر همين عشق است كه در پيروي او شعراي زيادي اين قصه را منظوم كرده است. ولي در اشعار پراكنده، شايد هيچ ديواني نباشد كه خالي ازاين موضوع باشد۔  بيشتر شعرا بجاي خسرو شيرين از فرهاد و شيرين سخن بميان آورده و در مجموع، خسرو پرويز بعنوان يك رقيب و شخص خود خواه معرفي گرديده است و فرهاد يك عاشق واقعي و صادق.

اقبال اين نكته را با بسيار زيبايي و معنويت بيان نموده. در نظر او فرهاد بالاتر از شيرين است، فرهادي را كه او مي شناسد، مقام عشق و صداقت او، روان هوس پرست پرويز را مجروح و مهجور مي سازد. او گفته است:

فرهاد كي خارا شكني زنده هـ اب تك
باقي نهين دنيا مين ملوكيت پرويز (۳۶)

ترجمه: خارا شكني فرهاد هنوز هم زنده است/ ولي ملوكيت پرويز در دنيا باقي نمانده است.

 بيت ديگر اردو ي او مبين فلسفه يك واقعيت ابدي است. او مي گويد:

خريد سكتـ هين دنيا مين عشرت پرويز
خدا كي دين هـ سرمايۀ غم فرهاد (۳۷)

ترجمه: در دنيا عشرت پرويزي را مي توان خريد/ ولي سرمايۀ غم فرهاد به بخشندگي خدا مربوط است.

در اين بيت فارسي اقبال هم همين فلسفه را مي بينيم.

شعله ها از مرده خاكستر گشاد
كوهكن را پايهي پرويز داد (۳۸)

زيبايي شيرين نيز براي شعرا يك نماد حسن واقعي و معيار است. يا مقياس است براي سنجيدن حُسن معشوق ، از اقبال داريم. كه

حُسن شيرين عذر درد كوهكن
نافه اي عذر صد آهوي ختن (۳۹)

يا اين بيت اردو كه در واقعيت به حُسن ازلي اشاره دارد. ولي با كمك عشق شيرين و كوهكن سخن را قوت ميدهد.

وهي اك حُسن هـ ليكن نظر آتا هـ هر شـئی مين
يه شيرين بهي هـ، گويا بيستون بهي، كوهكن بهي هـ  (۴۰)

ترجمه: همان يك حُسن است كه در هر چیز جلوه مي كند/ اين هم شيرين است هم بيستون و هم كوهكن.

پرويز اگرچه يك پادشاه بود و شاعري مثل اقبال پادشاهان را مدح نمي كند. ولي چون او کسی بود، حق جو و حق گو، هر جا كه نكته ي مثبتي را مي ديدند بر مي چيد, چون در پرويز يك چهره ي مثبتي را هم مي بيند كه تا حدي او را در صف عشاق جا مي دهد, به همين علت گاهي نكته هاي مثبت راهم درباره ي او مي بينيم.

 ولي در اين بيت اشاره ي بيشتر به بي وفايي دنيا است. كه دوبارۀ يك نوع اظهار برائت از دلبستگي دنيا است. كه اقبال او را به اين صورت نشان زد مي كند.

زمام كار اگر مزدور كـ هاتهون مين هو پهر كيا
طريق كوهكن مين بهي وهي حيلـ هين پرويزي (۴۱)

ترجمه: زمام كار اگر در دست كارگر هم باشد هيچ/ در طريق كوهكن نيز همان حيله هاي پرويزي ديده مي شود.

بيت ديگری هم در اين مورد، با استفاده ي مفهوم جداگانه از اين  نابغه نقل مي كنيم، كه با اشاره به همان پادشاه ايراني مطلب را مي رساند. و مي گويد:

فقر بخشي با شكوه خسرو پرويز بخش
يا عطا فرما خرد با فطرت روح الامين (۴۲)

اگر اين فقر همراه شكوه پادشاهي نباشد, بي دوام و بي وقعت خواهد بود كه از دستي به دستي ديگر مي رود. و با رفتن اين همه عظمت, آن كسي كه سر پُرغرورش به فلك مي رسد، زمين بوس مي شود.

يك نكته ي ديگري را نيز در اين مورد، در بيت این شاعر مي بينيم و او است عشق؛ كه گاهي از مقام عشق شيرين و فرهاد هم بالاتر پرواز مي كند. اقبال مي گويد:

تيشه اگر به سنگ زد اين چه مقام گفتگو است
عشق بدوش مي كشد اين همه كهسار را (۴۳)

درتعبير عشق و عاشقي، عرفا و شعرا، پادشاهان و ملك و اقليم را هيچ مي دانند. وقتي از اين سرمايه ي اصلي انسان و مايه ي واقعي حيات، سخن درميان مي آورند، با دليل و برهان و عاطفه و احساس آنها را بيچاره تر نشان مي دهند و اين حقيقت را روشن  مي كنند، كه

به ملازمان سلطان خبري دهم ز رازي
كه جهان توان گرفتن به نواي دلگدازي
به متاع خود چه نازي كه به شهر دردمندان
دل غزنوي نه ارزد به تبسم ايازي (۴۴)

داستان محمود و اياز هم درشعر شرق جايگاه مهمي دارد و همه جا مي بينيم كه ارزش و جايگاه اياز در برابر محمود، بلند تر و بيشتر است. اقبال هم به همين نكته اشاره داشت ۔

ازنمادهاي ايراني كه به عنوان شخصيتها مقامات و ... در اشعار اين شاعر به مقدار وافر مي بينيم يكي كوه قاف است كه از شاهنامه ي فردوسي تا عقل سرخ سهروردي, تصوير كشي شده است۔

در مثنوي مسافر اقبال هم در يك بيت از كوه قاف سخن آمده است كه مي گويد:

اين پري از شيشه ي اسلاف ماست
باز صيدش كن كه او از قاف ماست (۴۵)

حافظ شيراز تركان شيراز را توصيف چه كرد، كه غلغله در عشاق عالم افتاد. همه شروع كردند به تعريف و توصيف زيبايي تركان. لذا چطور مي شود كه شاعري مثل اقبال به اين موضوع لب كشايي نكند. از ترك، كلمه ي ديگري تركتازي نيز بوجود آمد، كه بر مي گردد به غارت گري مغول و تيموريان. ولي در شعر رنگ ديگر گرفت. تركتازي معشوق بر شهر دل عاشق. يعني خال زيبا رويان و چشمان سياه تركان ، شب خون مي زنند, بر دلهاي ساده و شفاف ۔

اين ربودن دل از دست تركان در ابيات اقبال هم به چشم مي خورد و به همان روش سنتي كه در ابيات ديگر شعراي فارسي مي بينيم.  او ميگويد:

بغارت مي بري سرمايۀ تسبيح خوانان را
به شبخون دل زنّاريان تركانه مي آيي (۴۶)

و در غزلي از پيام مشرق بيتي را از اقبال مي خوانيم، كه در او نيزهمين شبيخوني تركانه ذكر شده است او مي گويد:

اين كيست كه بر دلها آورده شبيخوني
صد شهر تمنا را يغما زده تركانه (۴۷)

اگرچه بيان ترك و تركتازي اين شاعر به همان سبك سنتي است، ولي اينجا بحث ما موضوعات ايراني در شعر ايشان، و نكات قابل مقايسه را نشان زد كردن است.

با اين همه نكاتي كه از ايران و ايرانپرستي ذكر كرديم, اگر يك نكته اي را، يك نمادي را كه اصل شعر فارسي و ايران است ذكر نكنيم بحث ناتمام خواهد ماند. و آن است مغ و مغان و مغ بچه كه درد دل همه رندان ميخانه ي اهل صفا را مي دانند.

اقبال كه خودش يكي از رندان ميخانه ي شعر فارسي بود، چطور مي شد از اين فرصت خوب استفاده نكند. لذا مي گويد:

 

دي مغبچه ي با من اسرار محبت گفت
اشكي كه فرو خوردي از باده ي گلگون به
آن فقر كه بي تيغي صد كشور دل گيرد
از شوكت دارا به از فر فريدون به
در دير مغان آيي مضمون بلند آور
درخانقه ي صوفي افسانه و افسون به
در جوي روان ما بي منت طوفاني
يك موج اگر خيزد آن موج ز جيحون به (۴۸)

و در بیت دیگری می گوید:

در بتخانه زدم مغ بچيگانم گفتند
آتشي در حرم افروز و تپيدن آموز (۴۹)

همچنین در اشعار اقبال، ذكر زرتشت و ماني و مزدك، بايزيد و شعراي فارسي نيز آمده است .

ياد داشتها :

1- ايران از ديدگاه اقبال، ص 63                 

2 - اقبال شرق، ص 6

3 -  كليات اقبال (فارسي)، ص 154          

4 -  همان (اردو)، ص 659

5 -  ضرب كليم (ترجمه : يزداني)، ص 141  

6 - كليات اقبال (فارسي)، ص 10 تا 11

7 - همان،‌ همان،‌ ص 119                      

8 - همان (اردو)، ص 364

9 - كليات اقبال (فارسي)، ص 17             

10 -  كليات اقبال (فارسي)،‌صص 421 - 422

11 -  همان (اردو)، ص 385           

12 -  همان (فارسي)، ص 10

13 - كليات اقبال (اردو)، ص 354              

14 -  همان،‌ همان،‌ ص 22

15 - كليات اقبال (اردو)، ص 128              

16 -  كليات اقبال (فارسي)‌، ص 335

17 -  همان،‌ همان،‌ ص 336          

18 -  همان،‌ همان،‌ ص 337

19 -   همان،‌ همان،‌ ص 344         

20 -  همان،‌ همان،‌ ص 457

21 -  كليات اقبال (فارسي)، ص               

22 -  همان،‌ همان،‌ ص 423

23 -   كليات اقبال (اردو)، ص 639            

24 -  همان،‌ همان،‌ ص 397

25 -  همان (فارسي)، ص 128                

26 -  همان (اردو)‌ص 102

27 -  همان (فارسي)، ص 62                  

28 -  همان،‌ همان،‌ ص 5

29 -   كليات اقبال (اردو) ص 411              

30 -  همان (فارسي) ، ص 7

31 -  همان،‌ همان،‌ ص 36                     

32 -  كليات اقبال (فارسي)، ص 245

33 -  كليات اقبال (فارسي) ، ص 122       

34 -  همان،‌ همان،‌ ص 151

35 -  همان،‌ همان،‌ ص 109          

36 -  همان، ص 660

37 -  همان،‌ همان،‌ ص 396                    

38 -  همان (فارسي)،‌ص 71

39 -   كليات اقبال (فارسي)، ص 11         

40 -  همان (اردو)، ص 103

41 -   كليات اقبال (اردو)، ص 123            

42 -  همان (فارسي)‌، ص 123

43 -  كليات اقبال (فارسي)، ص 131        

44 -  كليات اقبال (فارسي)، ص 346

45 -   كليات اقبال (فارسي) ،ص 430

46 -  كليات اقبال (فارسي)‌،ص 254

47 -  همان،‌ همان،‌ ص 251

48 -   كليات اقبال (فارسي) ، ص 124      

49 -  همان، همان، ص 248

 


موضوعات مرتبط: آشنایی با پاکستان

تاريخ : Tue 18 Oct 2011 | 10 PM | نویسنده : محمد نظیر عرفانی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.